تبليغاتX
 شب مهتابی

جدیدترین اسمس و جک روز

جدیدترین اسمس و جک روز

ايرانسل عشق را تكميل مي كند: در نيمه شبها با دقايق رايگان ايرانسل مخ عزيزانتان را كاملا بزنيد!! عشق را با ايرانسل معني كنيدbatting eyelashes

یك داستان: میگن یه روز ده نفر داشتن توی جنگل میرفتن. دوتاشون میفتن توی چاه. تلاش میكنن كه بیان بالا اما بقیه داد میزدن كه شما نمیتونید بیخیال شین. یكیشون قبول میكنه و میمیره. اما اون یكی همچنان تلاش میكنه در حالی كه بازم بقیه داد میزدن تو نمیتونی. بالاخره میرسه بالا. همه تعجب میكنن. تازه میفهمن كه طرف كر بوده. روی كاغذ مینویسه: دوستان از اینكه منو تشویق كردین تا بیام بالا ممنونم. پس لازمه بعضی وقتا كر بشیم


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سجاد رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت


جدیدترین ماشین های روز

 

 جدیدترین ماشین های روز
 

Yukon Hybrid

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سجاد رحیمی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 10:12 موضوع | لینک ثابت


صدای پای آب از سهراب سپهری

صدای پای آب                                  

 اهل کاشانم 
 روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
 دوستانی بهتر از آب روان
 و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
 من مسلمانم  ...
    بقیه رو در ادامه مطلب بخونید ُ واقعاْ زیباست   نظر یادت نره


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط سجاد رحیمی در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 11:58 موضوع | لینک ثابت


یاد دبستان

گاو ماما مي کرد / گوسفند بع بع مي کرد / سگ واق واق مي کرد / و همه با هم فرياد مي زدند حسنک کجايي ؟


شب شده بود اما حسنک به خانه نيامده بود ، حسنک مدت زيادي است که به خانه نمي آيد . او به شهر رفته است و در آن جا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي کند او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند . موهاي حسنک ديگر مثل پشم گوسفند نيست ، چون او حالا موهاي خود را گلت مي کند . ديروز که حسنک با کبري چت مي کرد کبري به او گفت تصميم بزرگي گرفته است . کبري تصميم داشت حسنک را رها کند و ديگر با او چت نکند چون او حالا با پتروس مي کرد . پتروس هميشه پاي کاميپوترش نشسته بود و چت مي کرد . پتروس ديد که سد خوراخ شده ، اما او انگشتش درد مي کرد چون زياد چت کرده بود . او نمي دانست که سد تا چند لحظه ديگر مي شکند پتروس در حال چت کردن غرق شد .


براي مراسم دفن او کبري تصميم گرفت با قطار به شهر او برود اما کوه روي ريل ريزش کرده بود . ريزعلي ديد که کوه ريزش کرده اما حوصله نداشت ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد . ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت . قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد و کبري و مسافران ديگر مردند . اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت . خانه مثل هميشه سوت و کور بود . الان چند سالي است که کوکب خانم ، همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد . او حتي مهمان خوانده هم ندارد . او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سير کند . او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد . او کلاس بالايي دارد . او فاميل هاي پول دار دارد . او آخرين باري که گوشت قرمز خريد چوپان دروغ گو به او گوشت خر فروحت .اما او از چوپان دروغ گو گله ندارد . چون دنياي ما خيلي آدم هاي دروغ گو دارد . به همين دليل است که ديگر در دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد...


 

نوشته شده توسط سجاد رحیمی در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 13:38 موضوع | لینک ثابت